هنر آزاد

داستان کوتاه

فقط یک لحظه
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۱  

بعضی ها فکر می کردند که آنطرف همه چیز خیلی بهتر است، می گفتند چمنهایش و گلهایش یک جور دیگری هستند بهتر هستند، بعضی ها می گفتند که از این طرف خسته شده اند و می خواهند بروند و آن طرف راهم ببینند، بعضی ها را باد می کشاند وسط جاده و بعضی ها هم اتفاقی در جریان قرار می گرفتند. ولی او آن روز دلایل زیادی داشت برای رفتن به آن طرف.

صبح اول وقت، با مادرش سر یک چیز بی معنی که یادش هم نبود چیست، بگو مگوی سختی کرده بود، بعد هم رفته بود سر یک گل بتمرگد که زنبور خپلی که روی آن نشسته بود، هر چه از دهنش درآمده بود نثار خودش و ننه بابایش کرده بود که خطا خورده بال گچی، منو نمیبینی، کوری نیش به این گندگی ام  نمی بینی در کون من !؟ گمشو سر یه گل دیگه بتمرگ تا خونت نیفتاده گل گردن ما! ... حمال !، بعد هم رفته بود دوست دخترش را ببیند، که دیده بود دخترک با یک شاپرک گنده نشسته روی یک گل پونه و ... یکی هم نبود بگوید آخه خانم پروانه خانم حسابی!، لا اقل برو با یکی همقد خودت بعله !.

خلاصه که حالش بد بود و فکر کرده بود که گور پدر پدر سوخته  هر چی که دارم و ندارم و ننه و بابا و عشق و عاشقی زنبور و سوسک و مورچه  هر پدر ناخوش ننه قمری که تا حالا دور و برمو گرفته بوده، می رم اون ور جاده یه جایی که هیشکی نشسناستم و همه چیو از اول و ازلش شرو ع می کنم . این بود که راه گرفته بود به سمت جاده، که برود آن طرف جاده و روی تپه های آن طرف بال بال  کند، بلکه نکبت زندگی اش را یک جوری راس و ریس کند.

همین که نزدیک جاده شده بود، باد ماشین ها چرخانده بودش و پرتش کرده بود بیرون جاده. اما عزم که جزم شود دیگر چیزی جلودار آدم که نیست که! دوباره رفته بود و باز هم رفته بود، تا بالا خره خودش را رسانده بود اول جاده، که یک ماشین بزرگ آمده بود و گردباد پشتش چرخانده بودش به وسط جاده و تا آمده بود بال بزند یک ماشین دیگر از راه رسیده بود و سرانده بودش به آسمان و تا آمده بود بال بزند و در برود، یکی دیگر از راه رسیده بود و دو باره چپ و چوله اش کرده بود و خلاصه همین طور چرخیده بود و چرخیده بود و همه آشغالهایی که از صبح ریخته بود توی شکم صاحاب مرده اش، بالا آورده بود تا اینکه یک ماشین بزرگ، یعنی همان ماشین بزرگ سرنوشت ساز، از راه رسید بود.

بر اساس چیزی که خودم تجربه کرده ام، اساسا، هنگام مرگهای این چنینی، دم آخر حرکت همه چیز برای آدم یواش می شود، طوری که با دقت می توانی ببینی چه مرگی قرار است سرت بیاید. برای او هم همین طور شده بود. در 1 ثانیه آخر دیده بود، ماشین بزرگی با مرد شیرین عقلی، که با لبخند احمقانه ای، پروانه های درب  وداغان و دست و بال شکسته ای را که عق زنان دور خوشان می چرخیدند و پر پر می شدند، نگاه می کرد و حال می کرد، به سمتش می آید.  لحظه ای که به ماشین خورده بود درد کشنده ای از مغزش آغاز شده بود و توی تمام تنش پخش شده بود، صدای وحشتناک برخوردش با شیشه ماشین کرش کرده بود و دل و روده سبزش چشمهایش را کور کرده بود، بوی گندیدگی شیره کپک زده گل، تمام شامه اش را پر کرده بود و بعد درد قطع شده بود و پرواش خیلی نرم و تمیز ادامه پیدا بود و بعد همه جا سپید شده بود و دیگر هیچ وقت فرصت هیچ چیز دیگری را برای انجام هیچ کار دیگری پیدا نکرده بود ولی به جایش از همه چیزهایی که بود و نبود خیلی بامزه راحت راحت شده بود.

توصیه می کنم مرگ را، هر جوری که دوست دارید یک بار تجربه کنید، هر چه دردناک باشد، همه چیز فقط یک لحظه است. لااقل برای من که همینطور بود.


کلمات کلیدی: داستان کوتاه
 
مهاجرت به کانادا
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٧  

 

بالاخره به عشقش رسیده بود و داشت با ماشین شاسی بلند مورد علاقه اش به مسافرت می رفت . می رفت و لذت می برد . با بلندی ماشین و قدرت و امکاناتش دقیقا عین خر خوش بود .

هوا در بهترین حالت ممکن خودش بود و همه چیز، تر و تازه و سرسبز . با خودش فکر می کرد که این همان چیزی است که علما و شعرا و اراذل و اوباش بهش می گویند زندگی .

به پروانه های سپیدی نگاه می کرد که از این طرف جاده پر می زدند و به آن طرف میرفتند و معلوم نبود که می خواهند بروند آن طرف جاده و مثلا چه غلطی بکنند . پروانه های زیبایی که می رفتند و از روی شیشه ماشینها سر می خوردند و به سفر احمقانه شان ادامه می دادند. در همین فکر ها بود که ناگهان پروانه کچل کوری، محکم خورد به شیشه جلوی ماشینش و کاملا ریقمال شد.

از دیدن این صحنه خونش، در رگهایش، عین پهن سفت شده و مانده، یخ زد. پیش خودش گفت :" ای خاک بر سر من ، آخه چرا ؟ "

بلافاصله فهمید که ارتفاع پرواز پروانه ها، از ماشین او کمتر است. همان لحظه از هر چه شاسی بلند بود درست به اندازه زنش متنفر شد و فهمید که " پروانه ها هم در تصادف می میرند "

بعد از پایان سفری که زهر مارش شده بود و مشاوره با روانپزشک بی سوادش، برای بهبود شرایط مزخرف ناشی از دیدن صحنه مرگ پروانه بیشعور کور، بلافاصله رفت و ماشینش را فروخت و شاسی کوتاه ترین ماشین موجود در بازار را خرید و دوباره برنامه سفر گذاشت .

هوا همچنان خوب بود و پروانه ها سفر احمقانه شان را همچنان ادامه می دادند و از یک متری بالای سر ماشینش بال می زدند و به آن طرف جاده می رفتند. همین که تازه تازه ،داشت با این موضوع حال می کرد، ناگهان صدای گوش خراش شکستن و کشیده شدن و له شن چیزی همه اعصاب و روان نداشته اش را به هم ریخت و دلش را هوراند پایین. ایستاد، ‌تپش قلب صاحاب مرده اش که ایستاد، نگاهی به عقب کرد، دید رد طولانی خون و ریق، از زیر ماشینش تا 10 متر آنطرف تر روی جاده کشیده شده است . با ترس و دلهره و سگ لرز، نشست و زیر ماشین را نگاه کرد، فریادی کشید و وقتی چشم باز کرد جنازه خودش را در بیمارستان دید. تصویر لاک پشت سگ بختی که زیر ماشین گیر کرده بود و له و مچاله شده بود و روغنش در آمده بود، هرگز از ذهنش پاک نشد که نشد واینبار فهمید  " اگر پروانه ها هم در تصادف می میرند پس لاکپشت ها هم در تصادف می میرند "

سالها از این موضوع گذشت. روانشناس بی سوادش، کلی راهنماییش کرد، و این آخر ها که مرد، پسر بی سواد ترش که ضمنا بی شعور هم بود، کارش را ادامه داد و بعد از 10 سال توانست، تصویر لاک پشت را از ذهن او پاک کند .

خلاصه که دوباره به راه افتاد و با روحیه جدیدی رفت و یک ماشین کاملا معمولی متوسط الارتفاع معمولی خرید و دوباره برنامه سفر چید.  

باز هوا خوب بود و پروانه ها مشغول بودند و لاک پشت ها هم زیر ماشین گیر نمی کردند . داشت کم کم حال می کرد که یک داهاتی پرید وسط جاده و محکم خورد به شیشه جلوی ماشین و افتاد و رفت زیر ماشین و چند متری هم زیر ماشین کشیده شد و دست و بالش قطع شد و صورتش همه تکه پاره شد و اینا . اما اینبار فرصت نکرد بفهمد که " خوب آدمها که از همون اول توی تصادف می مردند  "

آن سال،‌ دادگاه  علاوه بر کلی دیه به علت سرقت ماشین – چون ماشین سرقتی از آب درآمد و انداخته بودند بهش – و قتل غیر عمد و نداشتن زنجیر چرخ به 37 سال و دوماه حبس تعزیری و آزادی مشروط بر پرداخت دیه محکومش کرد .

زنش تا الان سه بار دیگر شوهر کرده ، پسر 12 ساله اش به علت تجاوز به یک زن 30 ساله و زورگیری در دارالتادیب است . دختر 15 ساله اش در آنجاست! و پسر عمویش هم مهاجرت کرده به کانادا . نتیجه اخلاقی این که کانادا جای خوبی برای زندگی است ولی سرد است .


کلمات کلیدی: داستان کوتاه
 
قهرمان
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳  

-: بارون شروع شده بود و صداش ، نمی دونم ، یعنی مطمئن نیستم که مثل همیشه گوش نواز بود.اما حد اقل این بود که باعث شد به هوش بیام . از این که چی ممکنه در انتظارم باشه یا اینکه با چه جور واقعیت وحشتناکی ممکنه روبرو بشم ، می ترسیدم . می دونی ؟ … از زنده موندن خودم ناامید بودم ، اما خیالم هم جمع بودم که نمردم . با کلی ترس و لرز ، یه تکون کوچولو به خودم دادم . تمام تنم خشک شده بود . تیره پشتم یه درد خوبی گرفت . تقریبا مطمئن بودم که پام ، یه چیزیش شده . اما نمی دونستم چی . حالت درد رو داشت ولی معلوم نبود چه جور دردی . یواش دستمو آوردم بالا و گذاشتم زیر تنه ام و یه تکون حسابی تر به خودم دادم و یکدفعه درد وحشتناکی تا مغز استخون پامو چنگ انداخت . دوباره افتادم رو زمین . آروم برگشتم و پامو نگاه کردم . از رونم کلی خون اومده بود . یه حوضچه خون خشک شده ، زیر پام درست شده بود . دقیقا تیر خورده بود به عضله پشت رونم . امیدوار بودم که استخونم نشکسته باشه . دردش وحشتناک بود . شب قبلش که تیر خورده بودم ، با همون پا ، کلی دوییده بودم بعدشم پریده بودم توی رودخونه و کلی شنا کرده بودم و این ور آب از حال رفته بودم . وای که چه روزی بود . آروم خودمو برگردوندم و به پشت روی زمین افتادم . بعد از این تکون ها دردم دیگه شروع شده بود . میدونی درد تیر چه جوریه ؟ تا حالا تیر خوردی ؟

 

: نه ... زخم و زیل زیاد شدم ولی تیر نه .

 

 -: خیلی بده ! گلوله توی تنته ، با هر تکون انگار که به یه جایی ساییده می شه. می دونی؟ ... انگار ... انگار که یه چیزی رو فرو می کنن لای زخمت یا می کشن به گوشت پاره شده  تنت ... .

 

 : خوب ؟ بعدش چی شد؟

 

 -: نمی دونستم باید چه کار کنم ، گرسنه ام بود ، تشنه ام بود ، بد جوری ضعف داشتم ، همش انگار حالم می خواست به هم بخوره ، ولی اصلا تحمل استفراغ رو نداشتم . خوب می دونی چه کار کردم ؟ همون جوری سرمو برگردوندم ، دهنمو باز کرد و هر چی علف و برگ  خشک شده درخت و مورچه و  از این جور چیز ها رو زمین بود گاز زدم .

 

: واقعا ؟ باورم نمی شه ...!

 

-: آخه نمی دونی ، وقتی آدم گرسنه اس ، هر چیزی رو حاضره بخوره واقعا هر چیزی رو ، برام مهم نبود که چیه ، فقط می خواستم یه چیزی بریزم توی شکمم که بالا نیارم ، البته مزه اش بد نبود ، مزه علف ، مزه ترش مورچه و مزه کپک ، آره دقیقا یه همچین مزه ای بود .

 

-: خوب ؟

 

: هیچی چی بعدش آرودم بالا ، همشو آوردم ، بالا حتی چیزهایی که دو روز قبلش خورده بود و هنوز بقایاش توی روده هام بود . چیزهایی که باید دفع می کردم نه اینکه از دهنم بیان بیرون .... اه ه ه ه ه ... .

 

لرزش شدیدی تمام تنش را فرا گرفت ، سرش را کم کم پایین آورد و به زمین مقابل پایش خیره شد . صدای ترومپت نوازنده دوره گرد جلوی کافه دو مورن می آمد . شب بود . دستم را روی شانه های لرزانش گذاشتم . داشت زیر سنگینی خاطرات تلخش له می شد .

 

: جلال؟ ... قهوه می خوری ؟ یا آب ... چمیدونم ... چیزی می خوای برات بیارم ؟

انگار صدایم را نمی شنید . هنوز می لرزید و به فرش خیره شده بود .

 

-: وقتی که دوباره به هوش اومدم ، شب شده بود . یه جورایی دیگه گرسنه ام نبود . پام بی حس شده بود. با هر بدبختی که بود، تکیه دادم به یه درخت و نشستم . کوله امو درآوردم ، توش کلی نون پنیر و خرما و از این جور چیزها داشتم . باند و بتادین و قرص و دوا هم بود . کوله رو در آوردم و بازش کردم ولی همه چیزهای توش خراب شده بود ، همه قرصها، آب توشون رفته بود . باند ها هم وا رفته بودن. اثری از پنیر ها نبود ، توی خرما ها هم کلی مورچه رفته بود ، نون ها هم له شده بودن و چسبیده بودن به در و دیوار کوله ، نمی دونی چه افتضاحی بود .

دستش را گرفتم .

 

: جلال اگه ناراحت می شی نمی خواد حرف بزنی ، پاشو بریم بیرو...

عصبانی شد و پرید وسط حرفم .

 

-: بعد این همه سال اومدی اینجا که نذاری حرف بزنم ؟

: نه من ...

 

فریاد زد .

-: از گرسنگی داشتم می مردم ، پام درد می کرد ، چرک کرده بود ، داشتم می مردم می فهمی ؟ می مردم . اسلحه رو گذاشتم روی سرم و شلیک کردم . ولی خالی بود . خالی بود . لعنت به هر چی تفنگه . هر وقت لازمشون داری تیر توشون نیست . فردای اون روز پام بی حس حس بود . اینقدر ضعف داشتم که نمی تونستم سرمو تکون بدم و پامو نگاه کنم . فقط بوی گند چرک به دماغم می خورد ولی دلم می خواست پامو ببینم . با بدبختی سرمو آوردم جلو ونگاش کردم . دو رو بر پام پر از مورچه شده بود . پام انگار داشت می گندید...

 

به شدت شروع کرد به گریه کردن . رفتم جلو و بغلش کردم . تنش یخ کرده بود و هیچ نشانی از یک قهرمان توی وجودش نبود .

 

-: پامو داهاتیا با تبر قطع کردن ... می فهمی ؟ با تبر . وقتی تبر و آورد پایین . صدای شکستن استخونم رو شنیدم . ترق ... و پام افتاد اون ور ...

اشکهایش را پاک کرد . به پنجره خیره شد . نور چراغهای خیابان روی صورتش افتاده بود . چقدر شکسته و پیر شده بود . مثل یک عمارت کهنه و تاریخی .

 

: تو ازم چی می خوای ؟ برای چی اومدی اینجا ؟ ها ؟ کی می خوای واقعیت رو بفهمی ؟ کی می خواین واقعیت ها رو بفهمین ؟  من دیگه نمی تونم . دیگه نمی تونم . اصلا دیگه ریخت نحس هیچ کدومتونو نمی خوام ببینم . دیگه نمی خوام حتی فارسی حرف بزنم . اینقدر هم به من نگو جلال .... من ژوزف ام ژوزف ...اه ....

 

باران می آمد . هوای مرطوب و مزخرفی بود . شبح جلال را از پشت پرده می دیدم که داشت به من نگاه می کرد . سکه ای برای ژان پیر انداختم . تصویر کج و کوله خودم را روی سنگفرشهای کوچه نگاه کردم . جلال هنوز پشت پنجره بود . هوای مزخرفی بود .

وقتی از جلال خداحافظی کرده بودم ، حتی جوابم را نداده بود . فقط به فرانسه فریاد زد ه بود که در را پشت سرم ببندم .

دو روز بعد همان ساعت که ژان پیر ، ترومپت می زد ، جنازه جلال را از طبقه پنجم آپارتمانش بیرون آوردند . اینبار ، کسی نرسیده بود تا جلوی خونریزی رگ دستش را بگیرد . سرایدار می گفت که دو بار تا حالا نجاتش داده است ، اما اینبار ...  

در تمام مدت ، من ، فقط با خودم فکر می کردم که به این ترتیب ، بار هزینه یک پناهنده سیاسی دیگر از روی دوش دولت فرانسه برداشته شد . خوش به حال ملت قهرمان فرانسه ، خوش به حال ملت قهرمان ایران .


کلمات کلیدی:
 
ماهی
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۸  

-:"بالاخره روزی ، از یه جایی می رسه بابا جون. کار مال تراکتوره. تراکتور که می دونی چیه باباجون؟"

بچه هه سخت مشغول تک زدن به نان بود و اصلا حالیش نبود باباهه چه می گوید.

-:"خب نمی دونی هم مهم نیست ،غذای مفت اینجا فت و فراوونه. بهمون می رسن دیگه ، فقط باید اون چشای ورقلمبیده ات رو باز کنی ببینی نونو کجا میندازن که زودتر بپری بگیریش بخوریش تا زود تر چاق شی ، گنده شی و کسی بشی برا خودت .  حالیت که می شه که چی می گم که؟"

بچه هه رفت بود آن سر نان و اصلا نمی شنید باباهه چه می گوید . هوا خنک بود و وسط های تعطیلات عید . خلق الله ریخته بودند دور تالاب و هر آشغالی که دستشان می آمد می ریختند توی آب . آنهایی که به موجودات زنده ، غیر از آدمیزاد علاقه ای داشتند به جای آشغال ، نان می ریختند توی آب. ماهی ها هم خوش بودند. حالا توی این هیر و ویر ، این بابا گیر داده بود که بچه اش را نصیحت بکند و یادش بدهد که چه جوری زندگی کند. بچه هه هم که خودش هزار ماشالله وارد بود ، اصلا باباهه را تحویل نمی گرفت. به نظر می رسید که باباهه امروزهیچ اشتها ندارد. یادش می آمد که از وقتی که از تخم در آمده بود و این نکته مهم را فهمیده بود که یک ماهی است و باید تا آخر عمر در آب زندگی کند ، کمی افسرده شده بود . دردش وقتی بیشتر شده بود که فهمیده بود در تالابی زندگی می کند که هیچ راه خروج و ورودی ندارد . تا مدتی همین جوری حالت افسردگی شدیدی داشت. بابا ، ننه هم که نداشت. یک میلیون خواهر و برادر کور و کچلی هم که دورو برش را گرفته بودند اصلا اهل درد دل نبودند. این بود که افسردگی اش روز به روز شدید تر می شد. روانشناسی هم بین ماهی ها ، نه مرسوم است نه فرهنگش وجود دارد. تازه این چند تا روان شناس بی سوادی که هر از چند گاهی اظهار فضل می کردند باعث می شدند تا حال او بد تر شود . این شد که مجبور شد خودش هر چه زود تر خوب شود و برود دنبال زندگی اش . یک بار وقتی رفته بود نزدیک های ساحل تا چیزی کوفت کند ، کرم خوشگل و تپلی را دیده بود که در بین زمین و هوامعلق است و هیچ تکان هم نمی خورد. خواسته بود برود ترتیب کرمه را بدهد که یک ماهی گردن کلفت  پدر سوخته از راه رسیده بود و کرمه را یک لقمه ی چپش کرده بود ، اما دهنش گیر کرده بود به چیزی و بعد از کلی تقلا از آب بیرون کشیده شده بود. ماهی افسرده ، که حالا حالش بهتر شده بود با چشم های قلنبه و گردش ، عینهو عینن قورباغه زل زده بود به صحنه و نگاه می کرد. دید که یک موجود گنده و بی ریخت با چهار تا چیز دراز که از توی تنش بیرون زده و بعدا فهمیده بود به آنها " دست و پا " می گویند و مشابه اش را در قورباغه ها دیده بود ،آن بالا بیرون آب ایستاده و یک چیز دراز دیگر را که بعدا فهمیده بود بهش "چوب ماهیگیری" می گویند ، یهو از توی آب بالا کشیده بود و ماهی گردن کلفت بدبخت هم به همراه آن بالا کشیده شده بود و افتاده بود همان جا روی خاکها و بعد هم دوباره یک کرم دیگری بسته بود سر آن چیز دراز و دوباره انداخته بود توی آب و کرم هم درست افتاده بود جلوی چشم های وق زده ی ماهی ما و هی شروع کرده بود به وول زدن.

ماهی نگاهی کرد به کرم و تیز کرد که برود ترتیبش را بدهد که کرم گفت: "هوشششش کجا ماهی حسابی ، از ما که گذشت تو دیگه چرا؟ از جونت سیر شدی؟"

ماهی گفت: "اولا ماهی حسابی خودتی ، دویما هم میخوام تو رو بخورم هم می خوام برم بیرون ببینم اون بیرون چه خبره. آخه من یه مدتی به خاطر این که نمی تونم از اینجا برم بیرون افسرده شده بودم . این بابا هم که داره مجانی می برتمون بیرون تازه یه چیزی هم می ده بخوریم ."

کرم گفت: "بابا جان ، اون عمویی که اون بالا نشسته اسمش آدمه. سیخ قلاب رو می کنه وسط شیکم کرما می ندازه تو آب که تو ی بی شعور کله کدو بخوری سیخه بره تو دک و دهنت گیر کنه بکشتت بالا خفه بشی بعدشم ببرتت تمیزت کنه  ، سرخت کنه تو ماهیتابه بخورتت ، حالیت شد؟"

ماهی که از ترس یه وری شده بود و رنگش پریده بود و داشت کم کم می رفت روی آب که سقط شود ،تا آمد بمیرد ، دید که یک ماهی گنده ی گرسنه ی دیوانه ی پرید و کرم را گرفت و مرتیکه هم قلاب را بالا کشید و ماهی ننه مرده بدبخت را انداخت روی شن های ساحل . ماهی هم که صحنه را دید از ترس جان دوباره جان گرفت و یک دم و دو تا باله داشت ، شیش تا دم و دوازده تا باله دیگر هم قرض کرد و الفرار . رفت و در آن ته مه های تالاب یک سوراخی پیدا کرد و رفت توی سوراخه و یک مدتی هیچی هم نخورد تا شد عینن چوق ماهیگیره لاغر و مردنی و مفلوک و بیچارهو مریض . بعدها بچه هایش می گفتند که توی آن دوره ُ خوب شد که بابا معتاد نشد !

روزها می نشست و ماهی های دیگر را تماشا می کرد و می دید که هر کدام از آنها چطور صبح تا شب دنبال غذا می گردند تا شکم ها را سیر کنند و هیکل گنده کنند . هر وقت که آن صحنه ی رقت انگیز را به خاطر می آورد و حرف های کرم مادر مرده یادش می آمد ، قوتش  بسته می شد و از هر چه خوردنی و نوشیدنی بود متنفر می شد. خلاصه مدتها گذشت و ماهی ما فهمید که اینجوری زندگی کردن هم که درست نیست. همه دارند می خورند و چاق می شوند و کیف می کنند. آن وقت او همین طور نشسته و تماشا می کند. این شد که تصمیم گرفت که برود و مثل بقیه زندگی کند و رفت و مثل بقیه شروع کرد به خوردن و خوردن و خوردن... تا این که چاق و چله شد و اینقدر گنده شد که در تالاب معروف شد و آوازه ی او به بیرون از تالاب هم رسید . ماهیگیر ها می آمدند وقلاب می انداختند و کرم های ریز و درشت را می فرستادند تا او را بگیرند. ولی ماهی ما که دم به تله نمی داد. کارش این بود که می رفت لب ساحل و تکه نان هایی را که مردم می انداختند یکهویی قاپ می زد و می خورد و می رفت وسط آب. گاهی اوقات هم حمله می کرد به قورباغه های بدبخت از همه جا بی خبر و یکی دو تا از آنها را چپو می کرد. مدتها گذشت و ماهی ما پیر شد و فرتوت شد و حال و روزگارش خراب شد و لاغر شد و دوباره افسردگی آمد به سراغش . خودش می گفت که سرطان اثنی عشر هم دارد. ولی یکی از زن هاش می گفت: " بیخود می گه نکبت . از این سرطان های چی چی می گن؟ پروستا مروستا! داره" این را هم بگویم که این ماهی ما در طول عمر بی حاصلش 598 زن گرفته بود و ۸۰۰۰۰۰۰۰ بچه تولید کرده بود.

یکی از همین روز های پیری و فرسودگی ، یواش یواش رفت لب ساحل و دید که بچه ماهی هایی که احتمالا تخم و ترکه ی خودش بودند جمع شده اند دور تکه های نان و هی تک می زنند و صفا می کنند. هوس کرد پدریی در حق حداقل یکی از آنها بکند و نصیحتی بکند . این شد که رفت جلو و خر یکی از بچه ماهی ها را گرفت و گفت : " بالاخره روزی از یه جایی می رسه بابا جون . کار مال تراکتوره. تراکتور که می دونی چیه باباجون؟" اما بچه ماهی خودش این حرف ها را فوت آب بود. بالاخره اگر از تخم و ترکه ی ماهی ما نبود توی تالاب او که بزرگ شده بود. راه مفت خوری و ول گشتن را خوب یاد گرفته بود. می دانست که آدم ها به ویتامین " E " احتیاج دارند و تا آنها بچه هستند نازشان را می کشند. حالا کو تا بزرگ شوند و وقت خوردنشان بشود. تازه آن موقع هم که بزرگ بشوند مثل باباشان می توانند بروند قایم شوند. تازه ، بیرون رفتن از تالاب هم فاله ، هم تماشا ، حالا آدمها که همه را که نمی خورند که!  می گویند :" اونور، بیرون آب ، دنیا خیلی جالب تره." درسته که ماهی خفه می شه ولی خوب... . اصلا ولش کن بابا . نونتو بخور... . این شد که ماهی کوچولو اصلا به حرف باباش گوش نکرد و به سرعت رفت آنور نان و شروع کرد به لمباندن و قسمت دوم فرمایشات ابوی گرامی اش را نشنید. اما همین طور که داشت ترتیب نان را می داد یکدفعه دید که دو تا چوب از این طرف و آن طرفش بلند شد و تا آمد به خودش بجنبد دید که افتاده وسط یک کیسه پلاستیک و دارند می کشندش بالا بیرون آب ، همه ی برادرانش هم فرار کرده اند. اولش کمی ترسید ولی وقتی دید که نمرده و ضمنا از آب تالاب هم بیرون آمده آنقدر خوشحال شد که جستی زد و پرید بالا و از کیسه افتاد بیرون روی خاک و شروع کرد به جان دادن. آدمیزاد تله گذار هم نشست روی زمین که برش دارد کیسه از دستش افتاد و آب ها ریخت روی زمین . این بدبخت هم داشت جان می کند. باباهه هم که این صحنه ها را می دید دوباره یه وری شده بود و داشت می آمد روی آب. خلاصه تا وقتی که آدمیزاده کیسه را پر کرد و این بدبخت را  انداخت توش ، باباهه ریق رحمت را سر کشیده بود و رفته بود برای حساب و کتاب نکیر و منکر. از این طرف هم ، این بدبخت که تازه به آب رسیده بود ، داشت نفس نفس میزد و تجدید قوا می کرد و یک جورهایی فکر کرده بود که مرده اما  آخر کار بالاخره حالش جا آمد و نگاهی کرد به اطراف و دید که عجب دنیای شلوغ پلوغیه. بدش نیامد . خواست بپرد توی آب تالاب دید نمی صرفد . گفت: " ولش کن بابا !" و ولش کرد . یارو هم ورش داشت و بردش انداختش توی یک آکواریوم کوچک که چند تا سنگ و چند تا برگ و چند تا ماهی خوشگل و رنگ و وارنگ و جینگولی وینگولی توش بودند . روی آبش هم پر غذاهای خوشمزه و خوش رنگ و لعاب بود . از توی یک لوله ی نازک هم هوای تازه می آمد تو . هیچ حیوان خطر ناکی هم آنجا نبود . آبش هم گرم و تمیز بود . ماهی آهی کشید و گفت: "عجب عمری تلف کردیم تو اون تالاب گندیده با اون همه قورباغه و وزغ گره گوری." و رفت جلوی یکی از همان ماهی های خوشگل و گفت: "سلام علیکم !"

ماهی هم گفت :"اه اه برو گمشو بو لجن می دی!"

این را که شنید چشمهاش سیاهی رفت و خون جلوش را گرفت و مخش سوت کشید و حمله کرد به یارو ماهیه و یک تکه از دمب خوشگلش را کند و بعدش هم پرید رفت سراغ آن یکی و تکه ای از باله او را هم کند و بعد هم رفت سراغ گیاه ها و آنها را هم کند وبعد هم که دیگر چیزی نبود که بکند ، بی هوش و بی گوش شد و آمد روی آب. ماهیگیره هم که دید اینجوری شده ، گرفتش و برد انداختش توی یک آکواریوم دیگری که به نظر ، هیچ کس توش نبود. تا آمد با خودش فکر کند که چقدر خوب شد که از دست آن ماهی سوسول ها راحت شده یک ماهی گردن کلفت گنده آمد و در یک چشم به هم زدن طوری یک لقمه ی چپش کرد که اثری از آثارش نماند . وقتی که داشت می رفت توی شکم ماهیه گفت: "خوب شد لااقل دیدیم اینور آب هم چه خبره ! " ماهی گردن کلفت گوشتخوار هم پیش خودش فکر می کرد: "حالا امروز هم اینو خوردیم . فردا چه خاکی به سرمون بریزیم ... ای بابا روزی بالاخره خودش می رسه دیگه !بی خیال ."

ماهی های خوشگل آن طرف هم که هنوز باله و دمبشان می سوخت  می گفتند: "اه اه اه ایکبیری وحشی . جاش تو شیکم همون پدر سوخته  وحشی تنه لش عوضی بود ! مرده شور برده  در به در شده ... اه ه ه ه ه ه!"

در تالاب بچه ماهی ها ، که بی خیال و بی خبر از همه جا ، داشتند مراسم ختم باباشان را برگزار می کردند و حالا یک چیزی توی مایه های مثلا حلوای مرده می خوردند ،می گفتند:"این بابامونو به هر حال ، حالا هر چی که بود ، خدا بیامرزه ، ماهی همچین بدی هم نبود ولی اون داداش حروم لقمه مون هم خوب عاقبت به خیر شد و رفت از این خراب شده ها !"

آخرش نه این ها فهمیدند که چی شد نه قورباغه ها و وزغ ها  فهمیدند که چی شد و نه هیچ کس فهمید که چی شد .


کلمات کلیدی:
 
گاو
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۱  

وقتی که قدم می گذاری روی زمین مارمولکها ی ریز و درشتند که از لابلای برگهای خشکیده فرار می کنند که نکند زیر دست و پای موجود دو پای عجیب و غریب ترسناکی که به هیچ چیز توجه ندارد ، له شوند و ریق رحمت را سر بکشند . گاهی هم می بینی که یکدفعه یکی از همین برگه پرید بالا . جلوتر که می روی می بینی قورباغه ای بود رنگ برگها .

 این برگها همان هایی هستند که سال پیش آن بالا بودند . روی شاخه درختها . بعضی هایشان روی بالا ترین شاخه ها . هیچ کدامشان باورش نمی شد که روزی ، روزگار او را از آن جایگاه رفیع بکشاند به جایی که قورباغه ها و مارمولکها - موجوداتی که همواره تحقیرشان می کرد - بروند و زیرش قایم شوند . البته غمی نخواهد بود خوش بین که باشی می بینی که سال بعد همه شان با هم می میرند و کود می شوند و می روند توی ریشه های درخت و برگ می شوند سر شاخه ها و سال بعد دویاره داستان پاییز و ریزش برگها و حکایت قورباغه و مارمولک ....تا وقتی که درختها هستند و جنگل زنده است هیچ کس برای همیشه نخواهد مرد .

یکی گل ها را می چید. می خواست ببرد بدهد به زنش چون فکر می کرد که قشنگ هستند . زنش را هم دوست داشت. می خواست قشنگ ترین چیز ها را به او هدیه دهد. پس گل ها را می کند. گل ها زیبا هستند و خوش بو اما خوش به حال مارمولک ها، کسی آنها را دربدر نمی کند تا به همسرش هدیه بدهد. اینجا بود که گل نگاهی فلسفی به اطراف کرد و گفت " ای کاش من هم یک مارمولک بودم !" موقعی هم که پلاسیده شد و زن مرده پرتش کرد توی جنگل ، افتاد روی یک قورباغه و فکر کرد ای کاش یک قورباغه بود و بعد هم فکر کرد که حالا چقدر باید صبر کند تا برود توی ریشه گلی یا درختی یا معده مارمولکی یا قورباغه ای. در هر حال فکرمی کرد که حالا حالا ها باید صبر کند.

وقتی که قورباغه قهوه ای رنگ داشت فرود می آمد ،  لبخندی به گشادی کل صورت پر زگیلش به لب داشت چرا که چند وجب ، به حساب خودش ، بیشتر از دفعه قبل پریده بود. البته قلبش بدجوری تاپ تاپ می زد ، چون زن مرده گل را درست انداخته بود روی سرش .

 او همیشه به زیبایی گل ها حسودیش می شد. صبح ها می پرید می رفت کنار یکی از آنها می نشست و به شبنم روی گلبرگ های آن خیره می شد. بعضی اوقات هم که خیلی نزدیک می شد وعکس خودش را توی شبنم می دید ، از حسادت رنگ مارمولک های قرمز جنگل می شد. در هر حال چاره ای نبود، قیافه اش همین بود . کاریش هم نمی شد بکند. ارث مادریش بود. حتی نمی شد مثل زن مرده برود دکتر پوست زگیل هایش را بر دارد یا مثل خواهر زن مرده دماغش را عمل کند. چون که حقیقتش این است که علم پزشکی در قورباغه ها چندان پیشرفتی نکرده یعنی تقریبا هیچ پیشرفتی نکرده .

اما امروز ، وقتی که بعد از آن جهش - به حساب خودش - بلند ، به زمین رسید ، پیش خودش گفت " آدم!اگر قورباغه باشد و سالم باشد بهتر از  آن است که گل باشد وچیده شود و پلاسیده شود و پرت شود روی کله قورباغه ها" بعد هم از این همه فلسفه باد کرد و بعد قور قوری کرد و بعد هم عزمش را جزم کرد تا این دفعه بیشتر از آن دفعه بپرد و پرید و رفت لای برگ ها گم و گور شد.

مارمولک سبز خوشگلی از توی تنه درخت خشک شده ای که شکسته بود و افتاده بود ، داشت به این صحنه ها نگاه می کرد. موقع افتادن گل روی کله قورباغه ، بد جوری خنده اش گرفته بود. آخه قیافه قورباغه هه خیلی دیدنی بود. مارمولک با خودش فکر می کرد که واقعا موجود خوشبختی است. سرعت عمل ، شکل آیرودینامیک بدن و رنگ سبزش  امتیازاتی هستند که او نسبت به سایر موجودات یا حداقل خیلی از آنها دارد و به این ترتیب بقایش را بهتر می تواند تضمین می کند . در همین فکر ها بود که یکی از آن موجودات دو پا با بشقاب غذایش آمد و تلپی نشست روی تنه درخت. مارمولک کله اش را به سرعت برگرداند سمت او و دید که بشقاب غذایی در دست موجود دو پا است. خوب که نگاه کرد دید که محتویات بشقاب ، پلو و گوشت بریان شده یک جانور بدبخت مثل مرغ است. چندشش شد. موجود دو پا هم برگشت و مارمولک را دید شاید هم ندید. ولی به هر حال آن طرف را نگاه کرد. مارمولک ترسید و برگشت توی سوراخ و گفت " اه!" و به سرعت از تنه ی درخت رد شد. وسط های راه بود که یاد بازی کامپیوتریی افتاد که توی خانه ای نزدیک جنگل دیده بود.درست مثل آن چیز توی بازی داشت از وسط تنه درخت عبور می کرد .  یادش آمد که وقتی اهالی خانه او را دیده بودند چه شلم شوربایی راه انداخته بودند و مرد خانه هم با جارو آمده بود تا او را نفله کند ولی همان حکایت سرعت عمل نجاتش داده بود. فکر کرد خوب است برود خودی به آدم ها نشان بدهد و کاسه کوزه شان را به هم بریزد. ولی بعد پشیمان شد حالا چرایش بماند ، خودش هم به این موضوع فکر نکرد. به هر حال راهش را گرفت و رفت دنبال زندگی خودش.

موجود دو پایی که جوجه کباب با پلو می خورد و اصلا هم چندشش نمی شد همان لحظه ی اول که نشسته بود مارمولک سبز را دیده بود و فهمیده بود که مارمولک هم او را دیده. چون موجودی به آن گندگی و مهمی را مگر می شود ندید؟ ولی چیزی نگفت. البته آن لحظه چیزی نگفت ، بعدا گفت. او با خودش فکر کرد "عجب چیز قشنگی بود." رنگ سبز و خط قرمز رنگ کلفتی که روی بدن مارمولک بود به نظرش جالب آمده بود.در تمام مدتی که داشت جوجه کباب می خورد به مارمولک فکر می کرد و افسوس می خورد که چرا مارمولک فرار کرده . جوجه کباب سرد شده بود. فکر کرد که برود و چند تایی عکس از مارمولک ها بگیرد که پشیمان شد. زنش آمد و نشست کنارش. فکر کرد اگر قضیه مارمولک را بگوید زنش می ترسد و می رود. آخر به نظر زنش مارمولک ها موجودات وحشتناکی بودند. دیگر غذایش تمام شده بود. حالا داشت با خودش فکر می کرد که جوجه کباب انگار درست پخته نشده بود. او این فکر را کرد ولی چندشش نشد. تا اینجا شاید یک نقطه مشترک کوچولو با مارمولک پیدا کرده بود. اما بالاخره او آدم بود. به هر حال ابرویی بالا انداخت و پاشد رفت. ولی فردای آن روز ، هم به مارمولک فکر می کرد و هم به مزه ی جوجه کبابی که خورده بود. مارمولک هم ، هم به آدمه فکر کرده بود هم به جوجه کباب. قورباغه هم , به گله فکر کرده بود خیلی زیاد. گله هم به همه چیز فکر کرده بود بجز به  گاو! موجود گنده ای که آن روز بعد از این که همه رفته بودند, رفته بود آنجا که بچرد و گل را خورده بود.

این وسط تنها کسی که به هیچ چیز فکر نکرده بود همان گاوه بود.آن هم به خاطر این بود که دیر رسیده بود و اصلا در جریان ماجرا قرار نگرفته بود. به خاطر همین هم از همه راحت تر بود!


کلمات کلیدی:
 
روزی برای رفتن ...
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٤  

" با من می آی ایران ؟ "

روی علفهای خیس زانو زده بود و راست به چشمهای دختر نگاه می کرد . باد می آمد و هوا ابری بود .

 " با من می آی ایران ؟ "

دختر سرش را پایین انداخته بود و به علفها چشم دوخته بود . پا برهنه بود . پسر قدمی به سوی دختر خزید دستهای یخزده او را در دستانش گرفت . دریا طوفانی بود ، صدای باد با غرش امواجی که به صخره های بلاک هیل می کوفت در هم آمیخته بود. مزه رطوبت شور دریا دهانشان را تلخ کرده بود . هر از گاهی باد ، قطرات شبنم را از روی علفهای نیمه خشک به صورتشان پرتاب می کرد .

" می دونم داری به چی فکر می کنی ولی ... ولی دیگه بسه ولش کن . با من بیا . باید بریم .باید یه جور دیگه شروع کنیم ."

دختر سرش را بالا آورد ، چشمانش بسته بود . پسر دستانش را اندکی فشرد . دستان پسر گرمای مطبوعی داشت .

" می آی ؟ "

دختر نفس عمیقی کشید . چشمهایش را باز کرد و به چهره پسر نگاه کرد . دلش می خواست خودش را در آغوش او بیاندازد و گریه کند . با خودش فکر می کرد که چقدر به یک آغوش گرم نیاز دارد. احساس گرسنگی می کرد. لبخند محوی زد .

" سردمه ... بریم یه چایی بخوریم ؟"

" آره ... حتما ... می دونی ؟ خیلی خوشحالم که اینجام ... خیلی "

پسر بارانی اش را در آورد و روی دوش دختر انداخت و کفشهای او را پایش کرد .

هیچ کس در قهوه خانه تاریک و دنج تری بونز نبود . دختر انگشتش را گذاشته بود روی دسته فنجان چایی و آن را دور نعلبکی اش می چرخاند .

" هنوز هم چایی یخ می خوری ؟ آیس تی به قول اینا ؟"

دختر لبخندی زد . پسر فنجان قهوه اش را بالا برد و نم نم قهوه شیرینش را از لبه فنجان مکید .

" خیلی خوشحالم که اینجایی ... به موقع اومدی ولی مثل همیشه دیر "

" آره ... راست میگی ... بازم دیر ولی به موقع ... می دونی ؟ ... وقتی اومدم اینجا خیلی خوشحال بودم . فکر کرده بودم که می آم و شاید بتونیم با هم برگردیم . اما تو همیشه از من جلوتر بودی ."

دختر خندید و پسر هم .

" خوشحالم که می خندی . همیشه از خندیدنت خوشحال می شدم . شاید به خاطر تن صداته . قشنگترین صداییه که شنیدم . "

" تو همیشه از من تعریف می کردی . "

" خوب لایقش بودی . لایق خیلی بیشتر از اینها "

" می دونی ... وقتی که بالای صخره ها وایساده بودم ، باد تکونم می داد جوری که ممکن بود تعادلمو از دست بدم و بیافتم پایین . راستش زیاد مقاومت نمی کردم ....نه  نه ...  اینجوری بهم نگاه نکن . نمی خواستم خود کشی کنم . تقریبا شبیه اون روزی که توی اتوبان تو تهران حدود 20 ثانیه چشامو بسته بودم و فرمون ماشینو ول کرده بودم .فقط می خواستم ببینم چی می شه ، یادته ؟  اون بالا ، روی صخره ...اونجا یاد تو افتادم . می دونی ... ببخشید که اینو می گم ولی خیلی وقت بود که دیگه بهت فکر نمی کردم . اما اون لحظه  دلم می خواست که از پشت سر صدام کنی  و کردی . راستی چه جوری منو پیدا کردی ؟ "

پسر فنجانش را توی نعلبکی گذاشت چشمهایش را به میز دوخت . بغض گلویش را می فشرد . نمی توانست چیزی بگوید . دلش نمی خواست جلوی او گریه کند .

" من ... من ... نمی دونم ، مثل دفعه های قبل ... کاش همون روزای اول باهام می اومدی ایران ..."

دستش را روی دست سرد دختر گذاشت .

" کاش می شد که با من بیای ایران "

دختر خندید

" داره شب می شه "

" آره ... داره شب می شه  "

" I love you   "

" فارسی بگو "

" نه "

"خواهش می کنم "

" نمی گم "

 دختر می خندید و طفره می رفت .

" خیلی خوب باشه پس ... من فارسی می گم ... دوستت دارم "

" Me too "

فردای آن روز پسر مثل هر روز ، به بلاک هیل رفت . هنوز نشئه خواب دیشب بود . رفت و درست بالای صخره ایستاد . دستانش را از هم باز کرد و چشمهایش را بست خود را به دست طبیعت سپرد . باد می آمد ....  

 


کلمات کلیدی:
 
فیلم و آیینه
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٤  

-: ای لعنت به روح پدرت کنن .... اه ه ه ه .... هی گیر می ده . هی گیر میده . بابا خوبه دیگه .... آخه این مگه چشه ؟ ها ؟ خدایی چشه؟ همه چیزش درسته دیگه . باز میگه برو بگیر .... بیچاره شدم بسکه پول فیلم و کاغذ دادم ."

نگاتیو ظهور شده را توی نور گرفته بود و به شدت می جورید و زیر لب غر می زد . از صبح که از خانه آمده بود بیرون ، هر چه مصیبت و درد سر بود به سراغش آمده بود . اول صبح برادر کوچش ، دوربینش را برداشته بود و انداخته بود زمین . بلایی سر دوربین نیامده بود ولی اعصابش را تمام آن روز زهر ماری کرده بود . شب قبلش با مجید دعوای سختی کرده بودند . مجید هی بهانه می آورد و امروز فردا می کرد . تکلیف را معلوم نمی کرد . ورد زبانش شده بود بی پولی ، آخرش هم گفته بود " مگه خر مغزمو گاز گرفته که بیام با تو ازدواج کنم ؟ " از دست مجید کفری بود . دلش می خواست کله اش را بکوبد توی دیوار . از خانه که بیرون آمده بود تا پایش را گذاشته بود توی خیابان یک ماشین افتاده بود توی چاله پر گل و تمام هیکلش را گند زده بود . بدتر از همه اینکه روغن موتور ماشینهایی که تعمیرگاه بغل خانه شان همیشه خالی می کرد توی جوب ، قاطی لجن ها پاشیده شده بود روی پالتو اش . پالتویی که توانسته بود با هزار بدبختی و التماس به پدرش وصرفه جویی در خرج و مخارج فیلم و عکس دانشگاه بخرد . آن روز وقتی رسید دانشگاه رفت توی دستشویی به چهره مفلوکش نگاهی کرد و بغضش ترکید . اما همین که آمد یک دل سیر گریه کند یادش افتاد که کلاسش دیر شده و استاد بد اخلاقش هم اصلا تحمل دیر آمدن ندارد . یادش افتاد که جلسه قبل استادش حتی یک عکش را هم تایید نکرده و باید سوژه احمقانه " یک روز خوب " را دوباره عکاسی کند و از همه مهتر یادش آمد که در این بی پولی ، دوباره چقدر باید پول فیلم بدهد، به همین دلایل برای جلوگیری از یک بد بیاری دیگر خودش را جمع و جور کرد ، رفت سر کلاس و گریه را گذاشت برای یک روز دیگر .

ساعت 6 صبح بود . چشمانش از فرط خواب آلودگی پف کرده بودند ، گوشی تلفن را سر جایش گذاشت . غلتی زد و طاقباز روی تخت خوابید . لحاف را تا زیر چانه اش بالا کشید . به تصویر شکسته و ناقص چهره اش توی آیینه کاری سقف خیره شد . فقط چشمانش را می دید . کمی سرش را تکان داد حالا لبانش توی آیینه بود . زیبا بود . شاید هم اصلا زیبا نبود . نمی دانست زیباست یا نه از هیچ چیز مطمئن نبود . از ساعت 10 شب روز قبل تا الان یک ریز داشت به دری وری های فرهاد گوش می کرد . لب از لب باز نکرده بود و فقط شنیده بود . آن شب هم مثل شب های گذشته فرهاد عقده های زندگی 30 ساله اش را توی سر او کوفته بود . معلوم نبود که دردش چیست . عشق ؟ پول ؟ سکس ؟ یا هر دو ؟ یا هر سه ؟ حوصله فکر کردن نداشت . خوابش می آمد و می بایست که 1 ساعت دیگر از خواب بیدار شود و راه بیافتد به سمت دانشگاه . مطمئن بود که امروز از آن روزهای نکبتی است که باید با کارمند های دانشگاه سر کارهای فارغ التحصیلی اش چانه بزند و اعصاب خودش را خورد کند . کمی دیگر سرش را چرخاند . چانه اش را توی آینه دید و بعد گوشهایش را . نفس عمیقی کشید . خواب از سرش پریده بود . به زور از روی تخت بلند شد. از تماس پاهای برهنه اش با پارکت کف اطاق مور مورش شد . اینقدر فرهاد ور زده بود که نگذاشته بود برود و جوراب بپوشد و پاهایش تاصبح یخ زده بودند . تمام تنش خشک شده بود . دستانش را بالا کشید و تنه اش را چرخاند . صدای قرچ قروچ مهره ایش بلند شد . نگاهش به میز کارش افتاد . روی میز چند حلقه فیلم سیاه و سفید عکاسی بود . چند وقت پیش، فرهاد دوربین عکاسی دویست هزار تومانی اش را به زور گرفته بود و دیگر پس نداده بود . گفته بود :" این به جای خسارتی که به روحیه من زدی ! ". دلش برای دوربینش تنگ شده بود. اما ترجیح می داد که فراموشش کند . لباسهایش را پوشید ، فیلمها را توی کیفش ریخت و راه افتاد .

دلش می خواست یک جایی پیدا می کرد و تن خسته اش را رها می کرد . گرسنه اش بود و اعصابش خراب بود . استاد بد جوری گیر داده بود . مجبور بود که بعد از کلاس هم صبر کند و همه تلاشش را بکند شاید استاد راضی شود . خسته بود ، گرسنه بود و سرش درد می کرد . نگاتیو هایش را جمع کرد و از تاریکخانه بیرون آمد .

اینقدر امور اداری اذیتش کرده بوند که دیگر فکر فرهاد و دوربین را سرش پریده بود . خسته بود گرسنه بود و سرش درد می کرد . امور اداری دانشگاه برای نهار و نماز تعطیل شده بود . فکر کرد که چرخی در ساختمان بزند و یک راست رفت سراغ تاریکخانه . جایی که زمانی ، همه خاطراتش را روی کاغذ چاپ کرده بود . تاریکخانه خلوت بود . فقط صدای مبهم کسی می آمد که انگار داشت با خودش حرف می زد . :" اه ه ه ه .... این کیه دیگه خدا کنه مال کلاس بعدی نباشن . هنوز هیچ غلطی نکردم . "

با خودش فکر کرد :" خوش به حالش بی خبر از همه جا داره عکس چاپ می کنه . کاش من جای اون بودم "

فکر کرد :" خوش به حالش . دستشو کرده تو جیبش داره تو دانشگاه ول می گرده انگار نه انگار . نه استادی نه چاپی نه مجیدی !"

رفت جلو دختر را نگاه کرد او هم نگاهش کرد بی اختیار گفت :" شما دانشجوی عکاسی هستید؟" بی تفاوت جواب داد :" بعله " از کار خوبی که می خواست حسابی کیفور شده بود . لبخندی زد ، دست کرد توی کیفش و همه فیلمها را در آورد و گفت :" بفرمایید . اینا به درد من نمی خورن . برای شما "

آن شب توی رختخواب با خودش فکر کرد :" گور پدرمجید . ولش کن بابا . بدون سرخر راحت ترم . "

وقتی فردا صبح چهره اش را توی آیینه های سقف نگاه می کرد پیش خودش فکر کرد که خیلی زیباست .

آن شب تمام فیلم ها را گذاشته بود روی میزش و فکر کرده بود :" خوب شد دختره پولشو نگرفت وگرنه اصلا پول همرام نبود و حسابی ضایع می شدم "

و او داشت فکر می کرد که چقدر عکاسی را دوست دارد ....


کلمات کلیدی: فیلم ،دانشگاه ،داستان کوتاه ،عکس
 
کافی شاپ
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٦  

یک روز یک آدمی که داشت با موبایل حرف می زد از پشت یک دری پرید جلو و صاف رفت توی شکم خانمی که داشت با یک بغل پیاز از بازار میوه و تره بار می رفت به سمت یک آقایی که آن طرف خیابان ایستاده بود و داشت با سوییچ ماشینش ور می رفت و سخت رفته بود توی نخ  دختر خوشگلی که همین طرف خیابان با موبایل ، مشغول فک زدن با پسری بود که همین امروز صبح او را توی کافی شاپ ، سر کار گذاشته بود و گفته بود که مامانش مریض شده و نمی تواند بیاید کافی شاپ تازه تاسیس دوستش که چند وقت پیش مراسم عروسی اش بود با دختری که نزدیک 6 سال با هم دوست بودند و پدرش نمی گذاشت که با هم عروسی کنند ولی بالاخره راضی شده بود چون دختر برای تولد پدر پسر ، یک عطر گرانقیمتی خریده بود که دهان او را بسته بود ، اینطور که وقتی پدر عطر را بو کرده بود یاد 40 سال قبل افتاده بود که با دختری توی کافی شاپی قرار گذاشته بود و از شانس بدش همان روز یک پسری یکهو از پشت دری بیرون جسته بود و خورده بود به مادرش که یک گونی پیاز خریده بود و مادرش افتاده بود و دستش شکسته بود و او مجبور شده بود که بماند و به داد مادرش برسد و به ناله و نفرین های اوگوش بدهد که : "از بس این بابای تو رفته بود توی نخ دختر خوشگلی که اون ور خیابون یک ساعت توی تلفن عمومی داشت معلوم نیست با کدوم پدرسوخته ای دل میداد و قلوه می گرفت و نیومد این بار چند منی رو از من سیاه بخت بگیره که این بلا سرم نیاد "و یادش آمده بود که آن روز چقدر عشق قدیمی اش ناراحت شده بود وگریه کرده بود ، باعث شده بود که رضایت دهد تا این دو تا با هم عروسی کنند و بعد برایشان یک کافی شاپ زده بود کنار بازار میوه و تره بار، تا عاشقهای شهر بروند آنجا و امروز که با زنش آمده بود خرید تا پیاز بخرند و دخترک زیبا را دیده بود که دارد با موبایل حرف می زند و از بد قولی پسر پشت خط در کافی شاپ شکوه می کند ، بدجوری حواسش پرت شده بود و می خواست ببیند که آخر کار چه می شود که یکهو صدای جیغ زنش را شنیده بود و دیده بود که پیازها ولو شده اند وسط پیاده رو و زنش هم توی آنها وول می خورد و پسری که از خجالت سرخ شده دارد ببخشید ببخشد گویان پیاز ها را جمع می کند ، دویده بود آن طرف خیابان و فوری دست زنش را گرفته بود و او را بلند کرده بود و وقتی دیده بود که حال زنش خوب است و طوری نشده ، خیالش راحت شده بود و خواسته بود تا توپ و تشری حواله پسر کند که دیده بود که دختری که داشت با موبایل حرف می زد ، دارد به سمت پسری که با زنش برخورد کرده ، می آید و شنیده بود که دختر به پسر گفته بود  که " اشکالی نداره حالا حال مادرت چه طوره " و پسر گفته  بود که بهتر شده و خواهرش آمده پیشش ، و دیده بود که دختر کادویی به پسر داده  و گفته بود که برای تولد مادرش خریده .

 

همان شب مرد بعد از 30 سال به زنش گفته بود که  با هم دوتایی بروند کافی شاپ پسرش ، و زن انگار که 30 سال جوانتر شده بود .

 

آن شب مرد همه عاشقها را در کافی شاپ مهمان کرده بود.

 

آن شب وقتی که مرد دستان خسته و ترک خورده زنش را می بوسید و از پشت پرده اشک چهره شکسته اش را که انگار امشب 30 سال جوانتر شده بود نگاه می کرد حس کرد که چقدر عاشق است .

 

آن شب مرد و زنش پیر ترین عاشقهای شهر توی کافی شاپ بودند و دختری که با موبایل حرف می زد و پسری که به زنش خورده بود جوانترین آنها .

 

آن شب در شهر عشق می بارید . 


کلمات کلیدی:
 
خواب
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٦  

 

 

خواب دیدم ...

 

مردمانی سیاهپوش در شبی تاریک بر بالای دوتپه پشت هم ، ایستاده اند . همه به سویی واحد می نگرند . انگار که در انتظار چیزی هستند .

 

درآن میان ، زنی با صدایی غریب ، آواز سر داده و شیطان را می خواند .عده ای مبهوت ، گرد او حلقه زده اند .

 

ناگهان صدای فریادی بسیار بلند ، آواز زن را قطع می کند .

 

-: آهای ی ی ی ی ی

 

مردمان به سوی صدا می چرخند .در تپه ای دیگر شیطان است که تنها ، با ردایی سیاه در باد ایستاده . او مردی است با چهره ای بدون ایراد و شاید زیبا . نگاهش مستقیم است و انگار که کسی را نمی بیند و همه را می بیند .

 

-: شما از من چی می خواین ؟

 

***

 

زن و شیطان با لباسهای سیاهشان در اطاقی روبروی هم نشسته اند . کسانی به ردیف با لباسهایی سیاه در اطاق خوابیده اند . شیطان آرام است و آرام حرف می زند .

 

-: می خوای که پرواز کنی ؟

 

شیطان با دست ، آسمان را نشان می دهد . زن بر می گردد و یکی از آدمهای خواب را می بیند که به آسمان بلند شده است . زن ترسیده و متعجب به سوی شیطان بر می گردد .

 

شیطان آرام است و نگاهی ساده دارد .

 

-: من نمی فهمم ... شما چی از من می خواین که خدا نمی تونه بهتون بده ؟

 


کلمات کلیدی:
 
سلام به صبح
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٩  

صبح شده است . پشت فرمان نشسته ام و طبق معمول آهنگهای مورد علاقه ام را گوش می دهم و به همه چیز فکر می کنم جز به آنچه که قرار است فکر کنم . خیابان شلوغ نیست همه چیز کم و بیش رنگ و بوی یک صبح معمولی را دارد. از آن صبح هایی که می آیند و همه چیزهای روز قبل را به همراه می آورند .

جلوی من یک تاکسی ، حرکت می کند . آرام و با دغدغه های روزمره اش . درون تاکسی چهار نفر نشسته اند .در صندلی جلو، یک مرد نسبتا جوان با یک کیف و لباس مرتب اداری و در صندلی عقب ، یک پیرزن و یک دخترو پسر جوان .

پسر دستش را انداخته است دور گردن دختر و سرش را نزدیک سر او آورده و کاملا واضح است که با دختر، در حال مغازله است. پیرزن مقابلش را نگاه می کند واگر تکانهای ماشین را در نظر نگیریم، سرش مثل سنگ بی حرکت است . مرد جوانی هم که جلو نشسته دستانش را روی کیفش حلقه کرده و احتمالا دارد به اضافه حقوق یا یک همچنین چیزی فکر می کند . راننده تاکسی هم آرنجش را روی پنجره گذاشته و جوری نشسته که پشتش با صندلی تماس نداشته باشد و غرق در افکار ریز و درشت و بی سر و ته روزانه خودش است .

تنها چیز جالب توجه در این تاکسی ، دختر و پسر جوان و احیانا عاشق است که فارغ از همه چیز و البته همه کس، در کار صحبت و رد و بدل کردن لبخند با هم هستند .

چقدر راحت و بی تکلفند . انگار که از دنیا و مافیها هیچ چیز نمی فهمند و انگار که اصلا در این دنیا نیستند .

در همین احوال پسر به آرامی ، بدون این که اطرافش را نگاه کند و سعی کند که جانب احتیاط و شرع و عرف را نگه دارد ، به سمت دختر می رود و لبان او را می بوسد .

شاید بتوانم بگویم که یکی از زیباترین صحنه هایی که ممکن است اول صبح به آدم هدیه شود ، صحنه یک بوسه عاشقانه است . فکر می کنم که امروز حتما باید روز خوبی باشد . چون دیدم کسی ، کس دیگری را که خیلی دوست داشت ، بدون رعایت چیزی ، به راحتی و خیلی ساده ، بوسید .

پس

سلام به صبح ...


کلمات کلیدی: